اتفاق مي خواهم خارج از متن داستان کوتاه را اینبار در ادامه مطلب نیاورده ام همین بالا بخوانید!
نفر چهارم زنش را بيدار کرد وبه او گفت: چقدر مي خوابي؟بلند شو رسيديم!
بيست و پنج کيلومتر ديگر مانده تا برسند به...
زن خودش را جمع و جور کرد و برگشت ديد آدم هاي روي صندلي اخر به اين شکل شده بودند:
يک سري ادم بهم چسبيده
اوهام و خيالات را بسيار ديده بود اما به اين صورت را تازه مي ديد.
روي صندلي هاي مانده به اخر نفر اول شده بود راننده ، نفر دوم سر نفر سومي را لحظه به لحظه جابجا مي کرد،چشم هاي نفر چهارم به گونه اي وحشتناک امده بود بيرون.
در رديف اين طرف هيچ يک از اعضاي صورت افراد سر ِ جاي خود نبودند ادم هاي رديف بعد با آدم هاي رديف جلوتر هيچ فرقي نداشتند.
پشت سر راننده دو نفر به وجهي فجيع يکديگر را کُـشته بودند.
اسکلت ِ پلاستيکي اويخته از ايينه ي مقابل امده بود پايين کنار دست راننده و به شدت استفراغ مي کرد.
***
دنيا!دنيا!دنيا!
معلوم هست کجايي؟چرا اينقدر ميلرزي؟بگير،قرصت را بايد بخوري!الان نازي قوري را گذاشته روي کتري اب جوش، همه چيزرا مرتب کردهحتما" مجيد هم زنگ زده که ما کي ميرسيم و به او گفته تا غروب پيدايشان مي شود راستي وقتي پياده شديم به ناهيد و شوهرش براي نهار يا شام تعارف کنيم. نهار يا شام؟
***
دنيا قرص را با جرعه اي آب پايين داد. دست هاي رضا را محکم فشرد و گفت:
مي ترسم!
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
فغانستان
از اسمان ،پاي مصنوعي مي بارد
از زمين،دست هاي بي انگشت
گورستاني بزرگ،
با گورهايي يک پا،يک دست
بي «جمعه»بي جمجمه
و دستاري که پوکه هاي استخوان دارد
سگ نيستم،
شاعرِ ِ افغانم/ در گريز مدام از خويش
«شنبه» در خاور شعر
«دوشنبه» با تاجيکان درد
در بخار ِ سمرقند
هار مي شوم!
تقديم به سينماگر سال اسيا،محسن مخملباف و خانواده يک چشم سينماي درد
آستارا_
27/6/1382
.ــــــــــــــــــــــــــــــ.
استراحت
به اندازه ي يک ويرگول
مي خواهم کاهگلي بنشينم
زير سقف بچگي
و چمدانم
خالي از چراغ و چشم انداز را
روي زمين بگذارم
با يک استکان چاي
يک نعلبکي قند بخورم
قهوه خانه ي سر ِ راه کو؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:50 توسط |